( با لهجه اصفهانی )
فولون کسک
فولون کسک که خونش پشتی سبزه میدونس
با اینکه قارونی شهرس لبش آونگونس
کسی میونی لباش خنده تا حالا ندیدس
کلافی سر به گمس،لیویرش آویزونس
اگر چه دم میزند دائم از مسلمونی
خودش خبردارد ازخود که نامسلمونس
همش میدد با تکبربه این و اون فرمون
به خاطرش همه مورند و اون سلیمونس
نه هی تو سرما و گرما به دنبالی پولس
لباش چو پوسه انارس لپاش بادمجونس
همش به فکری بچاپ وبچاپی خلقی خداس
نه فکری زن،نه بچه،نه ننه،نه ننجونس
حسابی من ندارم از چیزاش فقط میدونم
زیمیناش از سری پل، تا منار جنبونس
با ثروتی که دارد میخورد نونی خالی
تو بخیالد که خوراکش پلوفسنجونس
خدا خدا میکونم روبرو نشم با اون
کسی که باش بی شیند ، تا ابد پشیمونس
زنش که دختری میرزا جوادی عصارس
می گد که اینکه آدم نیست یه پارچه حیوونس
کسی که دنبالی جمعی طلاس جمشیدی
اگر سکندری دهرس همش پریشونس
زیر این گنبد فلفل نمکی چه کنم گرکه نخندم الکی
12 اردیبهشت ، ششمین سالگرد پدربزرگ عزیزم
اکبر جمشیدی

یاد و خاطرشان گرامی ...

ای خدایی که جهان مال تو است همچو نانی به پر شال تو است
خالق آدم و جن و ملکی کهنه معمار بنای فلکی
این جهان یکسره در دست تو است همه جا خانه در بست تو است
صاحب شوکت و جاهی آخدا هر کسی را تو پناهی آخدا
آخدا ای که تویی بنده نواز با تو خواهم که کنم راز ونیاز
ای که خلاق مه و خورشیدی بشنو درد دل جمشیدی
با تو اسرار نهانی دارم گفتگوی خودمانی دارم
منم آن بنده زحمتکش تــــــو بنده ساده دل و بی غش تو
من سر گشته پی امـــــــر معاش کرده ام بسکه شب و روز تلاش
تنم از رنج و الم خسته شده در شادی به رخم بسته شده
شده ام لاغر وباریک چو دوک صورتم گشته پراز چین وچروک
از تنم تاب و تــــــــوان دور شده چشم من خسته و رنجور شـده
آنچــــــــــنان کم شده نور بصرم کز دو مــــتری نشناسم پسرم
آخدا رفـــــــــت جــــــوانیم زدست پشتم از محــــــنت ایام شکست
بنـــــــــگر از رنج و مـحن پیر شدم در جوانی زجهان سیر شدم
این شنیدم چو کسی رنج برد آخــــــــــــــــر رنجبری گنج برد
من بســـــــــی رنج کشیدم آخدا اثر از گـــــــــنج ندیـــــــــدم آخدا
هیچ از خـــــــــویش نبـــردم ثمری رنــــــج بود از مـــن و گنج از دگری
این جهانـــــــی که نکو ساخته ای صیقلــــــی کـــــرده و پرداخته ای
بـــــا همه وسعـــــــــت وزیبایی آن با همه لطـــــــــــف و دل آرایی آن
گر چه خوش نقش و بلند ایوان است بهر من تنگتر از زندان اســــت
چونکه یک متر زمین زین همه خاک تو ندادی به من ای ایزد پـــاک
روز و شـــــــــــب دربدر و حیرانم خاک بر دوشم وســـــر گردانم
نه منــــــــــم غرق به دریای محن اکثر خلــــــــــق جهاننــــد چو من
عده ای راحت ومست از می ناب دسته ای در تعب و رنــــج وعذاب
آخــــــــدا هر چه که بودت زرو سیم بین یک عده نمودی تقســــیم
آنچه بر مـــــــا تــــــو ز احسان دادی رنج و غم بیکش و پیمـــان دادی
آخـــــــــــــدا از سخن بنده خویش بنده مفلس و شرمنده خویش
نکند در هــــــــــــــم و دلگیر شوی از بشر سازی خود ســیر شوی ؟
زآدمـــــــــــــیزاده جهان پاک کنی عالمی را تپــــــــــــــه خاک کنی ؟
تا نرنجـــــــــــــــی آخدا از سخنم مشت محکــــــــم نزنی بر دهنم
بهتر است اینکه ببندم لب خویش پیش از این کش ندهم مطلب خویش
دلبرا نیست به غیر از تو مرا دلداری
نبود جز غم عشق تو مرا غمخواری
گفته بودی که غمت روز جدایی نخورم
نتوانم نخورم غم ز پی غمخواری
با وفای تو من این عمر به سر خواهم کرد
تا بماند به جهان زین صفتم آثاری
نیست جمشیدی از آن طایفه کز روی هوس
گل بچینند به هر جا که بود گلزاری

سالها بود دور از او بودم
دور از آن یار ماهرو بودم
گرچه از او نداشتم خبری
در دلم بود از غمش شرری
آرزو داشتم كه بار دگر
بینم آن دلبر زجان بهتر
روزی از روزهای فروردین
كه جهان بود چون بهشت برین
به تماشای گلشن و صحرا
می گذشتم ز گوشه ای تنها
ناگهان دیدمش به تنهایی
میرود در كمال زیبایی
همچو دوران پیش ، زیبا بود
پای تا سر قشنگ و رعنا بود
از تماشای روی زیبایش
وز قد دلکش دل آرایش
یكسر از دست اختیارم رفت
صبر و آرامش قرارم رفت
ناگهان در پی اش زدم فریاد
كای مرا برده سالها از یاد
به كجا می روی كه بی تو دگر
از من خسته دل نمانده اثر
مرو ای آشنای دیرینم
مایه خاطرات شیرینم
خواستم تا بگیرمش دامن
آمد آن نازنین به جانب من
با رخی باز ، آن مه تابان
دست من را فشرد و خنده كنان
گفت : جمشیدی عزیز توئی ؟!
یار ایام عشق خیز توئی ؟!
از چه رنجور و ناتوان شده ای ؟
از چه یك مشت استخوان شده ای ؟
از چه دیگر ترا نشاطی نیست ؟
شور و حالی و انبساطی نیست ؟
چه شد آن شوق و شادمانیها ؟
چه شد آن وجد و نغمه خوانیها ؟
خواستم شرح حال خود گویم
شرح رنج و ملال خود گویم
گویم از شوق آشنائیها
گویم از محنت جدائیها
گویم اورا هنوز دارم دوست
چشم جانم هنوز جانب اوست
ناگه از دور طفل زیبایی
گفت : مادر چرا نمی آیی ؟
تا كه آوای طفل خویش شنید
جانب او به اشتیاق دوید
شد زمن دور و با دو دیده تر
گفت : دیگر ز عشق من بگذر
بركلام خود این سخن افزود
چه كنم سرنوشت من این بود
دیشب زتهرون اومدم
خسته و نالون اومدم
هر چی بوگوی پكر بودم
پشیمون از سفر بودم
از سر گرفته تا به پام
خوردوخمیر شد همه جام
یه هفته پیش با دلخوشی
گفتم به خود كه چكشی
یه سری به تهرون می زنم
خب همه جاشا می بینیم
سیروسیاحت می كونم
آ ، استراحت می كونم
دلم یه قدری وا میشه
از رنجی كار رها می شه
از رفقایی تهرونی
از خویشا قوما جون جونی
یه دیدنی بجا كونم
حاجتی دل روا كونم
**************
خدایی یكتا می دونه
كه پاك شدم من دیوونه
یه حاجتم روا نشد
یه دردی من دوا نشد
یه تهرونی شولوغی بود
شهر شولوغ پولوغی بود
هرجا كه آدم پا میذاشت
فقط یه زرق وبرقی داشت
اسبابی گول بود همه جاش
وه ، تله پول بود همه جاش
خیابوناش غلغله بود
كوچاش پر از ولوله بود
آدم تواونجا ، لول میزد
ماشین و سه چرخه وول میزد
ازون همه ماشین چه سود
یه تاكسی خالی نبود
صفی اتوبوس سواراشون
از اینجا بود تا جوشقون
هر كی روان تو صف می شد
وقتی خوشش ، تلف می شد
یه اتوبوس كه می رسید
صد تا آدم توش می تپید
اون ماشینای پر زدود
جونا را به لب رسونده بود
یه روز تو یه خیابوناش
روان بودم ، یواش یواش
یه جیب بری جیبمو برید
جیبم برید و ورمالید(*)
یكباره اونجا لات شدم
بی پول و سور و سات شدم
ساعتی نازنینمو
فروختم و با چن تومن
خودما رسوندم به وطن
وقتی به منزل رسیدم
این سخن از دل شنیدم
قربونی اصفهونمون
شهر پرآب و نونمون
زندگی توش چه آسونه
راحتی جونی انسونه
هر كی تواون مكون داره
هر چی بخواد تو اون داره
این شهر ، شهری زندگی
جون میده بهری زندگی
(*) ورمالید : فرار کرد