نِزیکی عِیدس و مَش ممدلی پِریشونِس
نِزیکی عِیدس و مَش ممدلی پِریشونِس
یه چشمی اون پری اشگِس یکیش پر اِز خونِس
از اینکه شش تا بِچه ، پشتی هم زنش زایِدس
بیچاره بد جوری اِز کاری خود پِشیمونِس
اِز این گرونی و این کم حقوقی ، حق با اونِس
اِگِر سرِش هَمِش اِز غصه ، تو گِریبونِس
تو این جهان و تو این روزگار وانفسا
بِه مِثلی بنده و مش ممدلی فراوونس
میدونی علتی فقر و گرونی اِز چی چی یِس
اِز اونکه محتکرس ، آ ، شاگِردی شیطونس
با ریش مشگی و انگشترِی عقیق و قُبا
میاد تو بازار و تو بخیالِد مسلمونِس
به ظاهرش که نیگا میکونی میگوی تو دِلِد
اِگِر تو دنیا یه مردی حَسابی یِس اونِس
آدِم میاد تا بفهمِد کودوم خُبِس کی بدِس
غوروبی عمرِس و این شعله رو به پایونِس
کِسی که گول میزِنِد این و اونا جمشیدی
به مثلی مارِس و بد جوری آفِتی جونِس
بایگانیم

من شاعر شکفته دل اصفهانیم
دلبسته ی محبت و عشق و جوانیم
هرگز غمی به خانه دل ره نمی دهم
اهل نشاط و خرمی و شادمانیم
عزمی مرا چو کوه بود سخت و استوار
منگر به رنگ تیره و قد کمانیم
رنجیده خاطری نتوان یابی از برم
دور از سموم بد دلی و بد زبانیم
پیوسته یار مردم محروم عالمم
بر این مدار میگذرد زندگانیم
بگذار صاحبان زر و زور و بد دلان
خندند بر صداقت و بر مهربانیم
دانم که خلق یاد به نیکی زمن کنند
روزی که روزگار کند بایگانیم
به مناسبت ۱۲ اردیبهشت سالگرد پدر بزرگ عزیزم
روحشون شاد
گفتمش ...
گفتمش : از دیدن رویت دلم وا می شود
گفت : در هر کس چنین احوال پیدا می شود
گفتمش : از سنگ هجرت کاسه صبرم شکست
گفت : با چسب وفا این کاسه کلوا می شود
گفتمش : گاهی چرا از دیده پنهان می شوی؟
گفت : مه گاهی نهان ، گاهی هویدا می شود
گفتمش : رسوای خلقی گشته ام از عشق تو
گفت : آری هر که عاشق گشت رسوا می شود
گفتم : از لعل هوس خیز تو خواهم بوسه ای
گفت : گر بخشم ، مکرر این تمنا می شود
فولون کسک
( با لهجه اصفهانی )
فولون کسک
فولون کسک که خونش پشتی سبزه میدونس
با اینکه قارونی شهرس لبش آونگونس
کسی میونی لباش خنده تا حالا ندیدس
کلافی سر به گمس،لیویرش آویزونس
اگر چه دم میزند دائم از مسلمونی
خودش خبردارد ازخود که نامسلمونس
همش میدد با تکبربه این و اون فرمون
به خاطرش همه مورند و اون سلیمونس
نه هی تو سرما و گرما به دنبالی پولس
لباش چو پوسه انارس لپاش بادمجونس
همش به فکری بچاپ وبچاپی خلقی خداس
نه فکری زن،نه بچه،نه ننه،نه ننجونس
حسابی من ندارم از چیزاش فقط میدونم
زیمیناش از سری پل، تا منار جنبونس
با ثروتی که دارد میخورد نونی خالی
تو بخیالد که خوراکش پلوفسنجونس
خدا خدا میکونم روبرو نشم با اون
کسی که باش بی شیند ، تا ابد پشیمونس
زنش که دختری میرزا جوادی عصارس
می گد که اینکه آدم نیست یه پارچه حیوونس
کسی که دنبالی جمعی طلاس جمشیدی
اگر سکندری دهرس همش پریشونس
یادش به خیر ....
زیر این گنبد فلفل نمکی چه کنم گرکه نخندم الکی
12 اردیبهشت ، ششمین سالگرد پدربزرگ عزیزم
اکبر جمشیدی

یاد و خاطرشان گرامی ...

آخدا
ای خدایی که جهان مال تو است همچو نانی به پر شال تو است
خالق آدم و جن و ملکی کهنه معمار بنای فلکی
این جهان یکسره در دست تو است همه جا خانه در بست تو است
صاحب شوکت و جاهی آخدا هر کسی را تو پناهی آخدا
آخدا ای که تویی بنده نواز با تو خواهم که کنم راز ونیاز
ای که خلاق مه و خورشیدی بشنو درد دل جمشیدی
با تو اسرار نهانی دارم گفتگوی خودمانی دارم
منم آن بنده زحمتکش تــــــو بنده ساده دل و بی غش تو
من سر گشته پی امـــــــر معاش کرده ام بسکه شب و روز تلاش
تنم از رنج و الم خسته شده در شادی به رخم بسته شده
شده ام لاغر وباریک چو دوک صورتم گشته پراز چین وچروک
از تنم تاب و تــــــــوان دور شده چشم من خسته و رنجور شـده
آنچــــــــــنان کم شده نور بصرم کز دو مــــتری نشناسم پسرم
آخدا رفـــــــــت جــــــوانیم زدست پشتم از محــــــنت ایام شکست
بنـــــــــگر از رنج و مـحن پیر شدم در جوانی زجهان سیر شدم
این شنیدم چو کسی رنج برد آخــــــــــــــــر رنجبری گنج برد
من بســـــــــی رنج کشیدم آخدا اثر از گـــــــــنج ندیـــــــــدم آخدا
هیچ از خـــــــــویش نبـــردم ثمری رنــــــج بود از مـــن و گنج از دگری
این جهانـــــــی که نکو ساخته ای صیقلــــــی کـــــرده و پرداخته ای
بـــــا همه وسعـــــــــت وزیبایی آن با همه لطـــــــــــف و دل آرایی آن
گر چه خوش نقش و بلند ایوان است بهر من تنگتر از زندان اســــت
چونکه یک متر زمین زین همه خاک تو ندادی به من ای ایزد پـــاک
روز و شـــــــــــب دربدر و حیرانم خاک بر دوشم وســـــر گردانم
نه منــــــــــم غرق به دریای محن اکثر خلــــــــــق جهاننــــد چو من
عده ای راحت ومست از می ناب دسته ای در تعب و رنــــج وعذاب
آخــــــــدا هر چه که بودت زرو سیم بین یک عده نمودی تقســــیم
آنچه بر مـــــــا تــــــو ز احسان دادی رنج و غم بیکش و پیمـــان دادی
آخـــــــــــــدا از سخن بنده خویش بنده مفلس و شرمنده خویش
نکند در هــــــــــــــم و دلگیر شوی از بشر سازی خود ســیر شوی ؟
زآدمـــــــــــــیزاده جهان پاک کنی عالمی را تپــــــــــــــه خاک کنی ؟
تا نرنجـــــــــــــــی آخدا از سخنم مشت محکــــــــم نزنی بر دهنم
بهتر است اینکه ببندم لب خویش پیش از این کش ندهم مطلب خویش
وفا
دلبرا نیست به غیر از تو مرا دلداری
نبود جز غم عشق تو مرا غمخواری
گفته بودی که غمت روز جدایی نخورم
نتوانم نخورم غم ز پی غمخواری
با وفای تو من این عمر به سر خواهم کرد
تا بماند به جهان زین صفتم آثاری
نیست جمشیدی از آن طایفه کز روی هوس
گل بچینند به هر جا که بود گلزاری
سرنوشت

سالها بود دور از او بودم
دور از آن یار ماهرو بودم
گرچه از او نداشتم خبری
در دلم بود از غمش شرری
آرزو داشتم كه بار دگر
بینم آن دلبر زجان بهتر
روزی از روزهای فروردین
كه جهان بود چون بهشت برین
به تماشای گلشن و صحرا
می گذشتم ز گوشه ای تنها
ناگهان دیدمش به تنهایی
میرود در كمال زیبایی
همچو دوران پیش ، زیبا بود
پای تا سر قشنگ و رعنا بود
از تماشای روی زیبایش
وز قد دلکش دل آرایش
یكسر از دست اختیارم رفت
صبر و آرامش قرارم رفت
ناگهان در پی اش زدم فریاد
كای مرا برده سالها از یاد
به كجا می روی كه بی تو دگر
از من خسته دل نمانده اثر
مرو ای آشنای دیرینم
مایه خاطرات شیرینم
خواستم تا بگیرمش دامن
آمد آن نازنین به جانب من
با رخی باز ، آن مه تابان
دست من را فشرد و خنده كنان
گفت : جمشیدی عزیز توئی ؟!
یار ایام عشق خیز توئی ؟!
از چه رنجور و ناتوان شده ای ؟
از چه یك مشت استخوان شده ای ؟
از چه دیگر ترا نشاطی نیست ؟
شور و حالی و انبساطی نیست ؟
چه شد آن شوق و شادمانیها ؟
چه شد آن وجد و نغمه خوانیها ؟
خواستم شرح حال خود گویم
شرح رنج و ملال خود گویم
گویم از شوق آشنائیها
گویم از محنت جدائیها
گویم اورا هنوز دارم دوست
چشم جانم هنوز جانب اوست
ناگه از دور طفل زیبایی
گفت : مادر چرا نمی آیی ؟
تا كه آوای طفل خویش شنید
جانب او به اشتیاق دوید
شد زمن دور و با دو دیده تر
گفت : دیگر ز عشق من بگذر
بركلام خود این سخن افزود
چه كنم سرنوشت من این بود
