http://bargebibargi.fileave.com/porsesh/behtarin.jpg


 

سالها بود دور از او بودم

دور از آن یار ماهرو بودم

 

گرچه از او نداشتم خبری

در دلم بود از غمش شرری

 

آرزو داشتم كه بار دگر

بینم آن دلبر زجان بهتر

 

روزی از روزهای فروردین

كه جهان بود چون بهشت برین

 

به تماشای گلشن و صحرا

می گذشتم ز گوشه ای تنها

 

ناگهان دیدمش به تنهایی

میرود در كمال زیبایی

 

همچو دوران پیش ، زیبا بود

پای تا سر قشنگ و رعنا بود

 

از تماشای روی زیبایش

وز قد دلکش  دل آرایش

 

یكسر از دست اختیارم رفت

صبر و آرامش قرارم رفت

 

ناگهان در پی اش زدم فریاد

كای مرا برده سالها از یاد

 

به كجا می روی كه بی تو دگر

از من خسته دل نمانده اثر

 

مرو ای آشنای دیرینم

مایه خاطرات شیرینم


خواستم تا بگیرمش دامن

آمد آن نازنین به جانب من

 

با رخی باز ، آن مه تابان

دست من را فشرد و خنده كنان

 

گفت :‌ جمشیدی عزیز توئی ؟!

یار ایام عشق خیز توئی ؟!

 

از چه رنجور و ناتوان شده ای ؟

از چه یك مشت استخوان شده ای ؟

 

از چه دیگر ترا نشاطی نیست ؟

شور و حالی و انبساطی نیست ؟

 

چه شد آن شوق و شادمانیها ؟

چه شد آن وجد و نغمه خوانیها ؟

 

خواستم شرح حال خود گویم

شرح رنج و ملال خود گویم

 

گویم از شوق آشنائیها

گویم از محنت جدائیها

 

گویم اورا هنوز دارم دوست

چشم جانم هنوز جانب اوست

 

ناگه از دور طفل زیبایی

گفت : مادر چرا نمی آیی ؟

 

تا كه آوای طفل خویش شنید

جانب او به اشتیاق دوید

 

شد زمن دور و با دو دیده تر

گفت :‌ دیگر ز عشق من بگذر

 

بركلام خود این سخن افزود

چه كنم سرنوشت من این بود